بلیط برگشت
بلیط برگشت

بلیط برگشت

Regular price €16,00 Sale

جان لنون در ترانه‌ای که برای پسرش سروده می‌گوید ، زندگی چیزی است که وقتی داری برای کارهایت نقشه می‌کشی، اتفاق می افتد. 

زندگیِ شخصیت‌های رمان « بلیت برگشت»، در حال اتفاق افتادن است  وقتی آنها مشغول
تصمیم‌گیری‌اند؛ تصمیمی به سادگی خرید یک قهوه‌جوش ، یا به بزرگیِ کوچ به شهری که زبانش را هم نمی‌دانند. مهم، لحظه‌ی تصمیم است و جرات عمل. باقی، سهمِ غیرمنتظره‌هاست که همه‌ی زندگی را رنگ‌آمیزی می کنند. 
شخصیت‌های این رمان قهرمان نیستند. مثل خودمان می‌مانند؛ همان‌قدر قهرمان، که قربانی.

در قسمتی از این‌کتاب می‌خوانیم:

خیابان حافظ دیگر به چشم نمی‌آمد. تهران به نقطه‌ای کوچک تغییر اندازه داد، دریاچه ارومیه به گودالی فیروزه‌ای، کوه‌های سبلان به پارچه‌ای ابریشمی و چروک. کم‌کم فقط قهوه‌ای زمین دیده می‌شد و آبی آسمان. در ارتفاع بیش‌تر همه رنگ‌ها بی‌رنگ شدند.

آسمان زیر ابر پنهان شد. ابرهای گرد. ابرهای مسطح. ابرهای طبقه‌طبقه. زیر پا دریایی از ابر، روی سر آسمانی از ابر. تا چشم کار می‌کرد ساحلی از ابر، افقی از ابر. ابرهایی به سفیدی برف که چشم را می‌آزرد. چشم کاوه که نمی‌خواست در زندگی‌ای که در داخل هواپیما جریان داشت شرکت کند، ساعت‌ها ابر دید. بیرون قاب پنجره، همه‌جا ابر بود. گویی بخواهد چشم‌ها را شستشو دهد. حرکت نامحسوس هواپیما در دل آسمان بی‌رنگ، تصویرهای پراکنده را در ذهن کاوه بیدار کرد، خواب‌هایی در بیداری. ارتفاع که کم شد، برای چشم اشباع‌شده از ابر کم‌کم رنگ‌ها متولد شدند.

آبی به آسمان برگشت. نه به شفافیت قبل. این‌بار آبی کم‌رمق بود، مایل به طوسی و خورشید هم خسته‌تر یا کم‌کارتر. ابریشم چروک کوه جایش را با مخمل سبز جنگل عوض کرد. در ارتفاع کم‌تر بام خانه‌ها به جبران غیبت خورشید، به نارنجی می‌زدند. سبز و نارنجی زمین و طوسیِ آسمانی، قاب پنجره هواپیما را پر کردند. ارتفاع کم‌تر شد. از آفتاب خبری نبود. چرخ هواپیما از نو باز شد تا با زمینی دیگر روبوسی کند.

رد شدن از تونل و پا گذاشتن به قاره‌ای دیگر. هوا، بوها، رنگ‌ها، صداها، نگاه‌ها، زبان، زمان تغییر کرد. ظهر شد پیش از ظهر.